باریشالغتنامه دهخداباریشا. (اِخ ) (جبل ...) ناحیه ای است در قضای حارم از ولایت و سنجاق حلب . در جهت غربی حلب که دارای 23 پارچه قریه میباشد. پاره ای آثار عتیقه و خرابه های بتخانه و
باریاب شدنلغتنامه دهخداباریاب شدن . [ رْ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) دستوری دخول . اجازه ٔدرآمدن داشتن . بار یافتن . بحضور پادشاه یا امیری رفتن . رجوع به بار یافتن . باریابی . باریاب گشتن شود
باریاباذیلغتنامه دهخداباریاباذی . (ص نسبی ) منسوب است به باریاباذ محله ای در مرو نزدیک دروازه ٔ شارستان . (از انساب سمعانی ).
باریابی حاصل کردنلغتنامه دهخداباریابی حاصل کردن . [ رْ ص ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) اذن دخول حاصل کردن . (ناظم الاطباء).
باریابیلغتنامه دهخداباریابی . [ رْ ](حامص مرکب ) اذن دخول . (ناظم الاطباء). تشرف بحضور: پس از باریابی بمحل خدمت خود بازگشت . شرف حضور. (دِمزن ). رجوع به بار یافتن .باریاب شدن . بار