بالشلغتنامه دهخدابالش . [ ل ِ ] (اِ) شمش . زری باشد به مقداری معین . (برهان قاطع).پانصد مثقال طلا و نقره . (یادداشت مؤلف ). آن مقدار از زر که معادل هشت مثقال و دو دانگ باشد. (ن
بالشلغتنامه دهخدابالش . [ ل ِ ] (اِخ ) صورتی دیگر از کلمه ٔ بلیش . شهری در اسپانیا بر لب دریا واز آنجا تا جزیرةالغیران یک میل فاصله است . (از الحلل السندسیة ج 1 ص 112).
بالشلغتنامه دهخدابالش . [ ل ِ ] (اِمص ) اسم مصدر از بالیدن . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). اسم از بالیدگی . نمو. بالیدگی . افزایش . ترعرع . رشد. گوالیدن . بالیدن . (ناظم الاطباء
بالشفرهنگ مترادف و متضاد۱. بالشت، متکا، مخده، مسند، نازبالش ۲. بالین ۳. رشد، رویش، نمو ۴. بالندگی ۵. افتخار کردن، مباهات کردن
بالشکلغتنامه دهخدابالشک . [ ل ِ ش َ ] (اِ مصغر) مصغر بالش . بالش کوچک . (ناظم الاطباء). مصغر بالش باشد. (برهان قاطع) (شرفنامه ٔ منیری ).تکیه . (آنندراج ). متکا. بالشتچه . بالشجه
بالشکلغتنامه دهخدابالشک . [ ل ِ ش ْ یا ش َ ] (اِ) به اصطلاح مغول زری است به مقدار معین . (از آنندراج ). و رجوع به بالش شود.
بالشکpulvillus, euplantula, pulvinulus, palmulaواژههای مصوب فرهنگستاناندام غشایی بالشمانندی که زیر ناخنها یا بندهای پنجة پای حشره قرار دارد