باشگونهلغتنامه دهخداباشگونه . [ ن َ / ن ِ ] (ص مرکب ) عکس . قلب . (برهان قاطع). باژگون . باژگونه . وارون . واژون . (آنندراج ). معکوس . (فرهنگ شعوری ج 1ورق 192). بازگردانیده . مقلوب
باشگونه کردنلغتنامه دهخداباشگونه کردن . [ ن َ / ن ِ ک َ دَ ] (مص مرکب )برگردانیدن . وارون کردن . پشت و رو کردن (لباس و امثال آن ) و رجوع به باژگونه و وارونه و باشگونه شود.
نعل باشگونهلغتنامه دهخدانعل باشگونه . [ ن َ ل ِ ن َ / ن ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) نعل وارونه . رجوع به نعل وارونه شود.
پوستین باشگونه کردنلغتنامه دهخداپوستین باشگونه کردن . [ با ن َ / ن ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) سخت مصمم شدن . رجوع به پوستین باژگونه کردن شود. || تغییر روش و رفتار و معامله دادن : باشگونه کرده عالم