باشلغتنامه دهخداباش . (اِ) نام دیگر یشم ، سنگ معروف است وبرخی گویند یشم نیست بلکه از سنگهای مشابه آن است . رجوع به الجماهر فی معرفةالجواهر بیرونی ص 199 شود.
باشلغتنامه دهخداباش . (ترکی ، اِ) به ترکی به معنای سر، رئیس و سرور آمده است . (یادداشت مؤلف ) بمعنی سر که به عربی رأس گویند. از لغات ترکی . (غیاث اللغات ). دزی این کلمه ٔ ترک
باشلغتنامه دهخداباش . (حامص ) ریشه ٔ فعل باشیدن . بقاء. ماندن . حیات : آدمی و حیوان و نباتات و میوه و غیره هم چون پخت و بکمال رسید دیگر او را باش نماند و بقا نماند. (بهاءالدین
باشلغتنامه دهخداباش . (حرف و ضمیر) با او. او را. (شرفنامه ٔ منیری ) (ناظم الاطباء). با او را(؟) (آنندراج ). امروز در تداول مردم تهران بِهِش ، بائِش است بمعنی به او یا او را و د
باشلغتنامه دهخداباش .(اِ) سکنه ٔ شهر و ده . (ناظم الاطباء). || قدیم . (ناظم الاطباء). و رجوع به باس شود. شاید تحریفی از باس و باستان است .
کباشلغتنامه دهخداکباش . [ ک َب ْ با ] (ع ص ) صاحب کِباش . (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). || منسوب است به کبش که نوعی گوسفند است . (سمعانی ). || (اِخ ) نام جماعتی از اهل علم ب
کباشلغتنامه دهخداکباش . [ ک ِ ] (ع اِ) ج ِ کَبش . رجوع به کبش شود. || پهلوانان . ابطال . (از اقرب الموارد).
باشگولغتنامه دهخداباشگو. [ ] ( ) در مقام تسلیم و رضا گفته شود. و بمعنای بگیر (؟) و بگو (؟) آید. (شعوری ج 1 ص 188) : چون بدیدی جان و دل را غمزه را برهمزدی قصد کشتن کرده ای با تیغ