بلملغتنامه دهخدابلم . [ ب َ ل َ ] (اِ) قسمی کرجی بی دیواره که از تیرهای بهم پیوسته کنند در خلیج فارس . نامی است که در جنوب به قایق دهند. (یادداشت مرحوم دهخدا). قایق . قُفّه . ط
بلملغتنامه دهخدابلم . [ ب َ ل َ ] (ع اِ) سخت آرزومندی ناقه به فحل و آماسیدگی شرم او از بسیاری آرزو. (از منتهی الارب ). || ماهیان ریزه . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). نوعی م
بلم جرکلغتنامه دهخدابلم جرک . [ ب َ ل َ ج َ رَ ] (اِخ ) دهی از بخش مینودشت ، شهرستان گرگان . سکنه ٔ آن 430 تن . آب آن از چشمه سار و محصول آن غلات و ابریشم است . (از فرهنگ جغرافیایی
بلمونلغتنامه دهخدابلمون . [ ب َ ] (اِ) یونانی ساذج است . (از الفاظالادویة). فرفخ . (مخزن الادویة). عرفج . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). ساذج صحرایی است و آن برگی باشد دوائی مانند برگ گرد
بلمةلغتنامه دهخدابلمة. [ ب َ ل َ م َ ] (ع اِ) سخت آرزومندی ناقه به فحل و آماسیدگی شرم وی از شدت آرزومندی نر. (از منتهی الارب ). ورم شرم از شدت گشن خواهی . (از ذیل اقرب الموارد ا