بثرلغتنامه دهخدابثر. [ ب َ ] (ع اِ) چیزی از تن برجسته . (تاج المصادر بیهقی ). آبله ریزه که براندام برآید. (آنندراج ) (منتهی الارب ). هرچه از تن واندام مردم بیرون آید چون ارزن .
بثرلغتنامه دهخدابثر. [ ب َ ] (ع مص ) آبله ٔ ریزه برآوردن روی کسی : بثر وجهه بثراً. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). بُثور. (منتهی الارب ).
بثرلغتنامه دهخدابثر. [ ب َ ث ِ ] (ع ص ) نعت از بثر و بثور، آبله ٔ ریزه برآورده . جوش دار. آنکه آبله ریزه برآورده است . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). کسی که روی او آبله ر
بثرلغتنامه دهخدابثر. [ ب َ ث ِ ] (ع مص ) آبله ٔ ریزه برآوردن روی کسی . بَثر. بثور. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). و رجوع به مصادر مذکور شود. || (اِ) آبله ریزه که بر اندام برآید
بثرونلغتنامه دهخدابثرون . [ ب َ ث َ ] (اِخ ) قلعه ای است میان جبیل و انفه در ساحل دریای شام [مدیترانه ] . (از معجم البلدان ).
بثرةلغتنامه دهخدابثرة. [ ب َ رَ ] (ع اِ) یکی بَثر. آبله ٔ ریزه که بر اندام برآید. بُثره . (ناظم الاطباء). رجوع به بَثر شود.
بثرةلغتنامه دهخدابثرة. [ ب ُ رَ ] (ع اِ) یکی بثر. آبله ٔ کوچک . (غیاث اللغات ). آبله ریزه که بر اندام برآید. (ناظم الاطباء). دمیدگی . جوش . بثور. بثر. آبله گونه . دانه ٔ خرد که
بثراءلغتنامه دهخدابثراء. [ ب َ ] (اِخ ) نام کوهی است . (از اقرب الموارد). کوهی است مربجیله را که ابراهیم بن ادهم معتکف آن بود عبادت را. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). نام ک