ناحیۀ شدنیfeasible regionواژههای مصوب فرهنگستاندر برنامهریزی خطی، ناحیهای که در آن همۀ قیدها برآورده میشوند
عملیدیکشنری فارسی به انگلیسیapplied, feasible, functional, operable, practicable, practical, utilitarian, viable, workable, working