بشللغتنامه دهخدابشل . [ ب َ ش َ ] (اِخ ) از دهات سرحدی مازندران و جزو ساری باشد.رجوع به سفرنامه ٔ مازندران و استرآباد رابینو چ قاهره 1342 هَ . ق . ص 122 و ترجمه ٔ فارسی آن ص 16
بشللغتنامه دهخدابشل . [ ب َ ش َ / ب ِ ش ِ ](ص ) از مصدر بشلیدن . پشل . نشل . گرفت و گیر باشد، یعنی دو چیز که برهم چسبند و درهم آویزند. (برهان ). دو چیز بیکدیگر ملصق شده و در هم
بشللغتنامه دهخدابشل . [ ب ِ ش ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان شیرگاه بخش سوادکوه شهرستان شاهی . سکنه ٔ آن 600 تن . آب آن از رودخانه ٔ توجی . محصول آنجا برنج ، غلات ، نیشکر، لبنیات ، ع
بشلکلغتنامه دهخدابشلک . [ ب ِ ل ِ ] (ترکی ، اِ) نان سکه ٔ مسین یا نیکلی عثمانی . رجوع به النقود ص 98، 140، 141 و 168 شود.- نُص بشلک ؛ نیمی از بشلک . و رجوع به بیشلک و بیشلغ شود
بشلاملغتنامه دهخدابشلام . [ ] (اِخ ) پسرسلام که در زمان رجوع یهود از بابل از جانب دولت فارس به فلسطینیان حکومت داشت . (از قاموس کتاب مقدس ).
بشلاولغتنامه دهخدابشلاو. [ ب َ ] (اِخ ) (معرب ) قریه ای است مقابل قوص در سمت غربی نیل بالای صعید. (از معجم البلدان ).
بشلشکةلغتنامه دهخدابشلشکة. [ ب ِ ش ِل ْ ش َ ک َ ] (معرب ، اِ) بشلیشکة. بلشکة به لغت یونانی بیخی است سرخ رنگ از انگشت دست گنده تر و هم بیونانی جنطیانا گویند: بول و حیض براند. (برها