کثحلغتنامه دهخداکثح . [ک َ ] (ع مص ) آشکار کردن سرین خود را. || خاک افکندن باد بر کسی . (از آنندراج ) (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). || بردن از مال چندانکه خواستن . (از منته
کثحملغتنامه دهخداکثحم . [ ک ُ ح ُ] (ع ص ) مرد ستبرریش و کوتاه و مرغول آن . رجل کثحم اللحیة. (منتهی الارب ) (آنندراج ) . ریش انبوه درهم پیوسته . (از اقرب الموارد).
کثحمةلغتنامه دهخداکثحمة. [ ک ُ ح ُ م َ ] (ع ص ) لحیة کثحمة، ریش ستبر و کوتاه و مرغول . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ریش انبوه و درهم پیوسته . (از اقرب الموارد). || کثحمة من درین ؛