ثبانلغتنامه دهخداثبان . [ ث ِ ] (ع مص ) ثبن . ثبین . || درنوشتن عطف جامه و دوختن آن . || در دامن چیزی کرده در برگرفتن . || فراهم آوردن نیفه ٔ ازار رااز پیش . (منتهی الارب ). ||
ثبانلغتنامه دهخداثبان . [ ث ُب ْ با ] (اِخ ) از اعلام مردان عرب از جمله پدر سعیدبن ثبان و او محدث است .
کثبانلغتنامه دهخداکثبان . [ ک ُ ] (ع اِ) ج ِ کَثیب . (منتهی الارب )(اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به کثیب شود.
وثبانلغتنامه دهخداوثبان . [ وَ ث َ ] (ع مص ) وثب . وثوب . وثیب . وثاب . برجستن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). جهیدن و برخاستن و ایستادن . (اقرب الموارد). || نشستن ، در لغت حمیر
موثبانلغتنامه دهخداموثبان . [ م َ ث َ ] (اِخ ) لقب ملک عمروبن تبع پادشاه حمیر. (از مجمل التواریخ و القصص ص 165) : او را ذوالاعوار و موثبان خواندندش . بمعنی آنکه بر وثاب بودی و به
موثبانلغتنامه دهخداموثبان . [ م َ ث َ ] (ع ص ) آن که درنگی می کند در پیکار و جهاد. (ناظم الاطباء). پادشاهی که نشیند و غزا نکند. (آنندراج ). ای انه لایزال قاعداً علی الوثاب . (منته
ثوبانفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. بازگشتن.۲. شفا یافتن بیمار و برگشت تندرستی و فربهی او پس از لاغریِ بیماری.