یلملغتنامه دهخدایلم . [ ی َ ل َ ] (اِ) سریش . سریشم . (ناظم الاطباء). سریشم ماهی . (یادداشت مؤلف ). اسم فارسی عزی السمک است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). سریشم . سریشم نجاری .- یلم
جیلملغتنامه دهخداجیلم . (اِخ ) جیلم رود. رودی است بهندوستان : بگذاشتی مرا بلب جیلم با چندپیل لاغر باجولان . فرخی .روز سه شنبه پنج روزمانده از محرم امیر «مسعود» بجیلم رسید. (حاشی
یلمکلغتنامه دهخدایلمک . [ ی َ م َ ] (اِ) یلمه . قبا و معرب آن یلمق است . (یادداشت مؤلف ). و رجوع به یلمه شود.
یلمکلغتنامه دهخدایلمک . [ ی َ م َ ] (ع ص ) جوان توانا. (منتهی الارب ). مرد جوان قوی وتوانا. (ناظم الاطباء). و رجوع به یلمه و یلمق شود.
ویلمةلغتنامه دهخداویلمة. [ وَ ل ِم ْ / ل ُم ْ م َ ] (ع ص ) (رجل ...) مرد زیرک تیزفهم . (منتهی الارب ). و یقال للمستجاد ویلمة؛ ای ویل لامه کقولهم : لا اب لک فرکبوه و جعلوه کالشی ٔ