زربیلغتنامه دهخدازربی . [ زِ / زَ بی ی ] (ع اِ) بالشچه و گستردنی و هرچه که گسترده و تکیه بر آن کرده شود. ج ، زرابی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد
زربیجارلغتنامه دهخدازربیجار. [ زَ ](اِخ ) دهی از دهستان املش است که در بخش رودسر شهرستان لاهیجان و بر کنار شوسه ٔ املش رودسر واقع است و 200 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران
زربیةلغتنامه دهخدازربیة. [ زَ / زِ / زُ بی ی َ ] (ع اِ) بساط برگزیده ٔ پهناور. (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ). بساطی با تکیه گاه و بالش نشستن را. مسند. (یادداشت بخط مرحوم دهخ
زربیةلغتنامه دهخدازربیة. [ زَ بی ی َ ] (ع اِ) افراد متلون ، که چون بر امراء وارد شوند هر چیز که از خیر و شر بشنوند تصدیق کنند و بهمین جهت (از جهت تلون ) آنها را زربیة نامند و واح
جزربیدلغتنامه دهخداجزربید. [ ج َ زُ ] (اِخ ) نام ستاره ٔ زهره یا جزئی از کتاب مقدس براهمه است . رجوع به تحقیق ماللهند ص 61 و 62 و 303 شود.
زربیللغتنامه دهخدازربیل . [ زَ ] (اِخ ) دهی از دهستان گرمادوز است که در بخش کلیبر شهرستان اهر واقع است و 109 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).