زحافلغتنامه دهخدازحاف . [ زَح ْ حا ] (اِخ ) ابن ابی الزحاف اصفهانی مکنی به ابومحمد. از ابن جریح و هشام قُردوسی و مثنی بن صباح و مسلم بن خالد روایت دارد. و عقیل بن یحیی و فرزندش
زحافلغتنامه دهخدازحاف . [ زَح ْ حا ] (ع ص ) صیغه ٔ مبالغه است از زحف . بسیار خزنده . || نوعی از ملخ را زحاف گویند درمقابل دیگر نوع آن که پرواز کننده است . (از اقرب الموارد). ||
زحافلغتنامه دهخدازحاف . [ زِ ] (ع مص ) در لغت مرادف زحف بمعنی رفتن و خزیدن است . (از محیط المحیط). رجوع به معنی بعد شود. || (اصطلاح شعر و عروض ) افتادن حرفی است میان دو حرف ، پس
زحاففرهنگ انتشارات معین(زِ) [ ع . ] (اِ.) هر تغییری در اصولِ افاعیل عروضی با کاستن یا اضافه کردن یک یا چند حرف .
زحاففرهنگ فارسی عمید / قربانزادهدر عروض، هر تغییری در اصول افاعیل عروضی با افزودن یا کاستن یک یا چند حرف.
زحاف طائیلغتنامه دهخدازحاف طائی . [ زَح ْ حا ف ِ ] (اِخ ) از مجاهدان بصره بود در روزگار زیاد. (از عقد الفرید ج 1 ص 169).
زحافةلغتنامه دهخدازحافة. [ زَح ْ حا ف َ ](ع ص ، اِ) صیغه ٔ مبالغه است . بسیار خزنده . ج ، زَحّافات . || طائفه ای از حیوانات که با خزیدن راه میروند. خزندگان . رجوع به زَحّافات شود
زحافاتلغتنامه دهخدازحافات . [ زَح ْ حا ] (ع ص ، اِ) ج ِ زحافة مؤنث زحاف . رجوع به زحافه شود. || جانوران خزنده رازحافات گویند. در الموسوعة آمده : زحافات یک طبقه ازحیوانات ذوفقارند