زحلیلغتنامه دهخدازحلی . [ زُ ح َ ] (ص نسبی ) منسوب به زحل . || منحوس . مشأوم . چون پیشینیان زحل را مظهر نحسی و ستاره ٔ نحس میدانستند،در ادبیات فارسی و تازی هر چیز یا هر کس را ک
زحلیطةلغتنامه دهخدازحلیطة. [زِ ل َ طَ ] (ع ص ، اِ) (در تداول عامه ) مرد ناکس و فرومایه را گویند. صحیح آن زحلوط است . (از محیط المحیط). رجوع به دزی ج 1 ص 582 شود. || تپه ٔ بلند سرا
زحلیفلغتنامه دهخدازحلیف . [ زَ ] (ع اِ) جای لغزیدن کودکان در سراشیبی یا هر مکان سراشیب و لغزان . زحلوفه و زحلوف نیز گویند. ج ، زحالف ، زحالیف . (از متن اللغه ). || جای نرم و لغزا
زحلیقةلغتنامه دهخدازحلیقة. [ زُ ق َ ] (ع اِ) (لعب الَ ...) سُرخوردن روی یخ با کفش مخصوص این بازی . (از دزی ج 1 ص 582).
زحلیللغتنامه دهخدازحلیل . [ زِ ] (ع ص ) جای تنگ و لغزان از صفایی و ملاست . (منتهی الارب ) (از متن اللغة) (از محیط المحیط). جای تنگ و لغزنده ٔ صاف است . مثل فتوح . || دورشونده و ک