ترکیب همآراcoordination compoundواژههای مصوب فرهنگستانترکیبی که یک فلز و هستۀ مرکزی آن و تعدادی یون یا گروههای مولکولی، لیگاند آن باشند
عدد همآراییcoordination numberواژههای مصوب فرهنگستانتعداد یونها یا گروههای مولکولی که در ترکیب اطراف یک یون معین قرار گرفته باشند
اختلال تحولی هماهنگیdevelopmental coordination disorderواژههای مصوب فرهنگستاناختلال مهارتهای حرکتی که مشخصۀ آن نقصان قابلملاحظه در رشد هماهنگی حرکتی است
آبپوشیدهhydrated 1واژههای مصوب فرهنگستانویژگی یونی که شمار معینی مولکول آب در فضـای همآرایی (coordination surrounding) خود داشته باشد
هماهنگیدیکشنری فارسی به انگلیسیaccordance, co-ordination, concord, concordance, consistency, consonance, coordination, harmony, tune, unison, unity