completeدیکشنری انگلیسی به فارسیتکمیل، کامل کردن، تکمیل کردن، انجام دادن، سپری کردن، خاتمه دادن، بانجام رساندن، کامل، تمام، مکمل
اتصال نفوذکاملcomplete joint penetration, CJPواژههای مصوب فرهنگستانوضعیت یک جوش شیاری که در آن فلز جوش در سرتاسر عمق اتصال نفوذ میکند
احتراق کاملcomplete combustionواژههای مصوب فرهنگستاناحتراقی که در آن تمام مادة تشکیلدهندة قابلاکسایش وارد واکنش شده باشد
اختلاط کاملcomplete mixواژههای مصوب فرهنگستاننوعی فرایند لجن فعال که در آن فاضلاب بهسرعت و بهطور یکنواخت در سرتاسر حوض هوادهی توزیع میشود، بهطوریکه غلظت مواد در همه جای حوض یکسان است
تمام کردندیکشنری فارسی به انگلیسیcomplete, conclude, consummate, do, end, exhaust, finalize, finish, round, spend
گشتدیکشنری فارسی به انگلیسیcomplete, entire, entirely, excursion, inflection, patrol, round, tour, turn