زناردارلغتنامه دهخدازناردار. [ زُن ْ نا ] (نف مرکب ) بمعنی زناربند. (از آنندراج ). زناردارنده . زناربند. (فرهنگ فارسی معین ). کسی که زنار بسته باشد. برهمن . (ناظم الاطباء) : کشته چ
زنهاردارلغتنامه دهخدازنهاردار. [ زِ ] (نف مرکب ) امان و مهلت دهنده را گویند. (برهان ) (آنندراج ). زینهاردار. (فرهنگ فارسی معین ). || مقابل زنهارخوار. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). بعضی
زنهارداریلغتنامه دهخدازنهارداری . [ زِ ] (حامص مرکب ) امانت . وفاء. ضد زنهارخواری . خلاف غدر. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). امانت داری . عمل زنهاردار : کلید در ترا دادم به زنهاریکی این