زهرلغتنامه دهخدازهر. [ زَ] (ع اِ) ج ِ زَهْرة. شکوفه ٔ درخت . (دهار). شکوفه . (ملخص اللغات حسن خطیب ). ازهار. جج ، ازاهیر. (از منتهی الارب ). شکوفه ٔ همه ٔ گیاهان . مفرد آن زهرة
زهرلغتنامه دهخدازهر. [ زِ ] (ع اِ) حاجت . (منتهی الارب ) (آنندراج ). وَطَر. (اقرب الموارد). حاجت و سبب و موقع. (ناظم الاطباء): قضیت منه زهری ؛ ای وطری . (اقرب الموارد).
زهرلغتنامه دهخدازهر. [ زُ ] (اِخ ) ابن طاهربن محمد نیشابوری مکنی به ابوالقاسم . متوفی به سال 533 هَ . ق . وی در عصر خود محدث بنام بود. او راست : «السداسیات و الخماسیات ». (از ا
زهرلغتنامه دهخدازهر. [ زُ ] (اِخ ) ابن عبدالملک بن محمدبن مروان . رجوع به «ابن زهر» در همین لغت نامه و اعلام زرکلی ج 1 ص 336 شود.
زهرلغتنامه دهخدازهر. [ زُ ] (ع ص ، اِ) ج ِ اَزْهَر و زَهْراء. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به مفرد این کلمه شود.
جوزهرلغتنامه دهخداجوزهر. [ ج َ زَهََ ] (اِخ ) معرب گوزهر است که فلک اول قمر است و او بمنزله ٔ ممثل اوست . (برهان ) (ذیل اقرب الموارد). ممثل قمر. (کشاف اصطلاحات الفنون ). || هر یک
گوزهرلغتنامه دهخداگوزهر. [ ] (اِخ ) یکی از پادشاهان بازرنگی فارس معاصر بابک پدر اردشیر. رجوع به ایران باستان ج 3 صص 2529 - 2530 شود.
گوزهرلغتنامه دهخداگوزهر. [ گ َ وِ زَ ] (اِخ ) عقده ٔ رأس و ذنب را گویند و آن دو نقطه ٔ تقاطع فلک حامل ومایل قمر است ، و معرب آن جوزهر باشد. (برهان ) (از انجمن آرا) (از آنندراج )