circularدیکشنری انگلیسی به فارسیدایره ای، بخشنامه، مدور، دایرهای، دایره وار، مستدیر، غیر مستقیم، چنبری، چرخی
استدلال دوریcircular reasoningواژههای مصوب فرهنگستاناستدلالی که در آن نتیجهای که قرار است اثبات شود دستکم در یکی از مقدمهها مفروض است متـ . دور