زلیفنلغتنامه دهخدازلیفن . [ زِ / زَ ف َ ] (اِ) تهدید بود یعنی ترسانیدن . (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 360). تهدید کردن . ترسانیدن . (برهان ) (آنندراج ). تهدید و تخویف و سبب ترسیدن شدن
زلیفنفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. ترس؛ بیم: ◻︎ از لب تو مر مرا هزار امید است / وز سر زلفین هزار زلیفن (فرخی: ۲۶۹).۲. تهدید.۳. کینه.
زلفنجانهلغتنامه دهخدازلفنجانه . [ زُ ف ِ ن َ / ن ِ] (اِ مرکب ) شمشیر و خنجر و کاردی که از نقره ساخته شده باشد و یا قبضه و دسته ٔ آن از نقره بود. || (اِخ ) نام پادشاهی در قدیم . (ناظ
زلفینکلغتنامه دهخدازلفینک . [ زُ ن َ ] (اِمصغر)زرفینک . زورفینک . زولفینک . زورفین خرد. که از طریق مشابهت حلقه بودن به زلف اطلاق می شود. موی صدغ حلقه کرده . (از یادداشتهای بخط مرح
زلیفلغتنامه دهخدازلیف . [ زَ ] (اِ) ترس و وهم . (برهان ). ترس و بیم . (فرهنگ جهانگیری ). ترس . بیم . هول . هراس . (ناظم الاطباء). زلیفن . (فرهنگ فارسی معین ). بمعنی بیم و تهدید
زلیفلغتنامه دهخدازلیف . [ زَ ] (ع ص ) پیش درآینده از جایی به جایی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).