boundدیکشنری انگلیسی به فارسیمحدود است، کران، حد، مرز، خیز، سرحد، جست و خیز، هممرز بودن، محدود کردن، جهیدن، مجاور بودن، خیز زدن، محدود ساختن، موظف، مقید، بسته، اماده رفتن، منتسب، باقید و بن
خیز 2boundواژههای مصوب فرهنگستانحرکت سربازان از یک جانپناه به جانپناه دیگر که اغلب در زیر آتش دشمن انجام میشود
آب مقیدbound waterواژههای مصوب فرهنگستانآبی که بخشی از یک سامانه مانند بافت یا خاک است و تا دمای حدود 20- درجۀ سلسیوس بلور یخ در آن تشکیل نمیشود
تکواژ وابستهbound morphemeواژههای مصوب فرهنگستانتکواژی که هیچگاه بهتنهایی به کار نرود و همراه تکواژی دیگر بیاید