borderدیکشنری انگلیسی به فارسیمرز، حاشیه، سرحد، لبه، خط مرزی، کناره، حد، سامان، خط سرحدی، حاشیه گذاشتن، محدود کردن، لبه گذاشتن، سجاف کردن، مجاور بودن
خط مرزی 1border line, boundary lineواژههای مصوب فرهنگستانخطی در مرز میان دو کشور مستقل متـ . مرز 1 border 1, boundary 2, frontier 1
غربالگری مرزیborder screeningواژههای مصوب فرهنگستانجلوگیری از ورود افراد مبتلا به یک کشور یا ایالت ازطریق شناسایی افراد آلوده و جداسازی یا در قرنطینه قرار دادن آنها، بهمنظور کاهش احتمال آلوده شدن افراد در کشور
گیاهان مرزنماborder plantsواژههای مصوب فرهنگستانگیاهان پاکوتاهی که بهصورت باریکه در کنارۀ باغچه یا برای تقسیمبندی قطعات کاشته میشوند