bestدیکشنری انگلیسی به فارسیبهترین، برتری جستن، سبقت گرفتن، بهترین کار، به بهترین وجه، بزرگترین، نیکوترین، خوبترین، شایستهترین، ممتاز، عظیم ترین، به نیکوترین روش، اعلاء، خاصگی
ارزش مطلوبbest valueواژههای مصوب فرهنگستانموازنهای میان قیمت و عملکرد بهطوریکه باتوجهبه معیارهای مشخص گزینش، بیشترین منافع کلی به دست آید
ارزش مطلوب کارمزدیbest value: feesواژههای مصوب فرهنگستانگزینهای برای تدارک در پروژه بهروشی رقابتی که در آن قیمت پیشنهادی برمبنای کارمزد، یکی از معیارهای انتخاب است، اما تنها معیار برای انتخاب نهایی نیست
ارزش مطلوب هزینهایbest value: total costواژههای مصوب فرهنگستانگزینهای برای تدارک در پروژه بهروشی رقابتی که در آن قیمت پیشنهادی برمبنای هزینۀ کل ساخت یا هزینۀ کل طرح و ساخت، یکی از معیارهای انتخاب است، اما تنها معیار برای
بهترین زمان مصرف تاbest if use byواژههای مصوب فرهنگستانتاریخی بر روی مواد غذایی که پایان دورة زمانی بهترین کیفیت را نشان میدهد
چیره شدندیکشنری فارسی به انگلیسیbest, conquer, cope, have, overcome, overmaster, overpower, overtake, overtop, prevail, reign, subdue, surmount, win