شرپلغتنامه دهخداشرپ . [ ش َ / ش ِ رِ / ش َ رَ ] (اِ صوت ) مخفف شراپ است . در تداول عامه آواز زدن . (فرهنگ نظام ). زدن . (یادداشت مؤلف ). حکایت آواز زدن با کف دست لمس کرده بصور
شرپونلغتنامه دهخداشرپون . [ش ُ ] (اِ) شربین . بمعنی قطران و آن چیزی است بغایت سیاه و هر چیز سیاه را به او نسبت کنند. (برهان ). قطران . منداب . چیزی چون نفت سیاه که به شتر مالند.
شرپلالغتنامه دهخداشرپلا. [ ش ِ پ ِل ْ لا ] (اِ صوت ) در تداول عامه شرپلاه . شرپلاه راه انداختن . شرپلهی راه انداختن . (یادداشت مؤلف ). زدن و کوفتن افراد. حمله بردن به گروهی یا ز
شرپیلغتنامه دهخداشرپی . [ ش ِ رِپ ْپی ] (اِ صوت ) صوت برخورد جسمی با آب . منسوب به شرپ ، که حکایت آواز زدن دست یا برخوردن دست به چیزی . برای نشان دادن صدا یا شدت افتادن چیزی (مث