شراصلغتنامه دهخداشراص . [ ش ِ ] (ع اِ) ج ِ شِرصَه . و آن یکسوی پیشانی است نزدیک صدغ . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
نرجل شراصرلغتنامه دهخدانرجل شراصر. [ ن ِ ج ِ ش َ رِ اَ ص ِ ] (اِخ ) (به معنی امیر آتش ) اسم دو نفر از امراءبابل است که با نبوکدنصر هنگامی که بر صدقیا لشکر می کشید مرافقت می داشتند. (ا
شرواصلغتنامه دهخداشرواص . [ ش ِرْ ] (ع ص ) ستبر و نرم و کلان از هر چیز. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).