assistedدیکشنری انگلیسی به فارسیکمک کرد، کمک کردن، یاری کردن، مساعدت کردن، دستیاری کردن، معاونت کردن، شرکت جستن، همدستی و یاری کردن، دستگیری کردن، حضور بهم رساندن، توجه کردن، پیوستن به، حمایت
خودیابی باکمکassisted recoveryواژههای مصوب فرهنگستاننوعی خودیابی که در آن فرد از خدمات درمانی تخصصی بهرهمند میشود یا در گروههای همیاری (mutual aid groups) شرکت میکند متـ . بهبود باکمک
سامانة موقعیتیاب جهانی یاریشدهassisted-GPSواژههای مصوب فرهنگستانسامانهای که با استفاده از منابع شبکههایی مانند شبکههای تلفن همراه به موقعیتیابی با ساموج، بهویژه در شرایطی که نشانک ضعیف است، کمک میکند و در تلفنهای همرا
فنّاوری کمکزادآوریassisted reproductive technologyواژههای مصوب فرهنگستانهر روشی که با دستکاری مامه یا زامه برای باردار کردن و درمان ناباروری همراه باشد متـ . فنّاوری کمکباروری اختـ . فکزا، فکباART
لایهزدایی کمکیassisted hatchingواژههای مصوب فرهنگستانروشی برونتنی که در آن لایۀ زوناپلاسیدای (zona pellucida) رویان با استفاده از روشهای مکانیکی یا شیمیایی یا به کمک لیزر، نازک یا سوراخ میشود تا به جدا شدن تخم