assistanceدیکشنری انگلیسی به فارسیمعاونت، کمک، مساعدت، معاضدت، دستیاری، رسیدگی، مدد، همدستی، پایمردی، مراعات
سفریاریassistance during travelواژههای مصوب فرهنگستانارائۀ اطلاعات و کمک بیستوچهارساعته به مسافران در بخشهایی از سفر که در قرارداد گنجانده شده است
assistancesدیکشنری انگلیسی به فارسیکمک ها، کمک، مساعدت، معاونت، معاضدت، دستیاری، رسیدگی، مدد، همدستی، پایمردی، مراعات
انتخاباتیاریelection assistance, electoral assistanceواژههای مصوب فرهنگستانتأمین ملزومات فنی یا مادی برای برگزاری انتخابات
پایمردیدیکشنری فارسی به انگلیسیassist, assistance, help, ministration, ministry, perseverance, persistence, relief, service, stewardship, succor, succour, support
نمایندة محلیlocal representativeواژههای مصوب فرهنگستانشخص یا یک دفتر خدمات مسافرتی در یک مقصد گردشگری که ازطریق گشتپرداز گمارده میشود تا ضمن ارائة خدمات جانبی (practical assistance) به مسافـران، برخی خدمـات اجرای