appliedدیکشنری انگلیسی به فارسیکاربردی، عملی، کابردی، کاربسته، بکاربرده، وضع معموله، برای هدف معین بکار رفته
اخلاق کاربردیapplied ethicsواژههای مصوب فرهنگستانشاخهای از اخلاق هنجاری که به مطالعه و بررسی نحوة کاربست نظریة هنجاری در موارد و مصادیق اخلاقی جزئی و انضمامی میپردازد نیز: اخلاق عملی practical ethics
اقتصاد کاربردیapplied economicsواژههای مصوب فرهنگستانبه کار بستن نظریهها و اصول علم اقتصاد در وضعیت واقعی با هدف پیشبینی پیامدهای بالقوه
عملیدیکشنری فارسی به انگلیسیapplied, feasible, functional, operable, practicable, practical, utilitarian, viable, workable, working
لرزهشناسی اکتشافیexploration seismologyواژههای مصوب فرهنگستانبهکارگیری روشهای لرزهنگاری در اکتشاف و کاوش و فعالیتهای مهندسی متـ . لرزهشناسی کاربردی applied seismology متـ . لرزهشناسی کاوشی prospecting seismology