شخللغتنامه دهخداشخل . [ش َ ] (ع مص ) پالودن . چون پالودن شراب . (منتهی الارب ). صاف کردن شراب . (از اقرب الموارد). || دوشیدن شترماده را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
شخللغتنامه دهخداشخل . [ ش َ ] (اِ) شخول . شخیل . (غیاث اللغات ). سروری در ذیل شخیل گوید: در فرهنگ به وزن بخل نیز به این معنی صفیر و بانگ آمده اما به خاطر میرسد که به وزن سجل اص
شخللغتنامه دهخداشخل . [ ش َ ] (اِمص ) به ناخن کندن و به منقار گزیدن جانور گوشت را. (غیاث اللغات ). به منقار گزیدن جانور گوشت را. (برهان ).
شخللغتنامه دهخداشخل . [ ش َ ] (ع ص ، اِ) دوست . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || کودک نوجوان که با تودوستی دارد. یا عام است عن الخلیل . (منتهی الارب ).
شخلولغتنامه دهخداشخلو. [ ش َ ](اِخ ) دهی از دهستان میان جام بخش تربت جام شهرستان مشهد. دارای 341 تن سکنه . آب آن از قنات و محصول آن ابریشم و غلات است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران
شخل کوواژهنامه آزادشِخْلِ کُوْ (shekhlekouw) در گویش گنابادی یعنی ضرب دیده ، ضربه خورده ، له شده ، پوکیده ، کوبیده شده
شخلیزلغتنامه دهخداشخلیز. [ ش َ] (اِ) سرمای سخت بود. (لغت فرس اسدی ) : از دوری تو دیر شدم ای صنم آگاه چون قصد تو کردم شخلیزم زد بر راه . (از لغت فرس اسدی ).فرهنگهای دیگر این کلمه
شخلیلغتنامه دهخداشخلی . [ ش َ ] (اِ) سیخ گیاه و خار گیاه را گویند نه خار گل را. (برهان ). خار گیاه بود. (فرهنگ جهانگیری ) (سروری ). خار گیاه . (شرفنامه ٔ منیری ).
شخلیدنلغتنامه دهخداشخلیدن . [ ش َ دَ ] (مص ) شخولیدن . بشخلیدن . بشخولیدن . صفیر زدن . (برهان ) (سروری ). سوت زدن و بانگ کردن . (فرهنگ نظام ). || پژمرده شدن . (برهان ). پژمریدن .