شهرلغتنامه دهخداشهر. [ ش َ ] (ع ص ، اِ) دانا. (منتهی الارب ). عالم . (اقرب الموارد). || تراشه ٔ ناخن مانندی . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || ماه . (منتهی الارب ) (دهار).
شهرلغتنامه دهخداشهر. [ ش َ ] (ع مص ) آشکارا کردن چیزی را. (منتهی الارب ). شهرة. (منتهی الارب ).آشکارا کردن . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). معروف کردن . (المصادر زوزنی ): شهره بک
شهرلغتنامه دهخداشهر. [ش َ ] (اِخ ) دهی است بزرگ در گناباد که آنرا قصبه هم نامند. دارای آب بزرگی است و گویا در قدیم مرکز گناباد بوده است . (یادداشت بخط محمدِ پروین گنابادی ).
شهرکلغتنامه دهخداشهرک . [ ش َرَ ] (اِخ ) دهی از دهستان بدوستان تابع اهر است و 837 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).
شهرکلغتنامه دهخداشهرک . [ ش َ رَ ] (اِخ ) قصبه ٔ مرکز بخش طالقان تابعشهرستان تهران ، کنار رودخانه ٔ مشاهرور با 1000 تن سکنه . (فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1) : پادشاه بعد از دو سه ر
شهرکلغتنامه دهخداشهرک . [ ش َ رَ ] (اِخ ) نام محلی است یک فرسخ و نیم جنوبی وشتک در فارس . (ازفارسنامه ٔ ناصری ). نام دیهی از دیههای فارس که تا شیراز سی فرسنگ فاصله دارد. (از نزه
ویامفرهنگ نامها(تلفظ: viyām) (اوستایی) از واژهی اوستایی ' آئیویامَ '/aivyāma/ به معنی دستگیری کننده ، یاری کننده .