شارفلغتنامه دهخداشارف . [ رِ ] (اِ) اسم هندی بیخی است شبیه به تربد و طعمش بی حدت و ذیمقراطیس گوید در اول گرم و خشک و مسهل بلغم مائی و جهت امراض بارده نافع است . (تحفه ٔ حکیم مؤ
شارفلغتنامه دهخداشارف . [ رِ ] (ع ص ) تیر کهنه و دیرینه . (منتهی الارب ). یقال سهم شارف ، اذا وصف بالعتق و القدم . (اقرب الموارد). || مرد قریب بشرافت و بزرگی رسیده . (منتهی الار
شارفةلغتنامه دهخداشارفة. [ رِ ف َ ] (ع ص ) تأنیث شارف . (از اقرب الموارد). ماده شتر کلان سال . (منتهی الارب ). الناقة المسنة الهرمة. ج ، شارفات و شوارف . || (اِ) ظرف شراب از خم
شارفونلغتنامه دهخداشارفون . (اِخ ) دیهی کوچک است ازدهستان مرکزی بخش خوسف از شهرستان بیرجند، در 25 هزارگزی جنوب خاوری خوسف واقع است . جلگه و آب و هوای آن گرمسیری و سکنه ٔ آن 28 تن
شاروفلغتنامه دهخداشاروف . (اِخ ) کوهی است بنی کنانة را. (معجم البلدان ). جبل وهومولد. (بمعنی حدیث و جدید). (اقرب الموارد).
شاروفلغتنامه دهخداشاروف . (ع اِ) بر وزن فاعول از ماده ٔ شرف و آن بمعنی جای بلند است . (معجم البلدان ).