شامرلغتنامه دهخداشامر. [ م ِ ] (اِخ ) از عشایر نجد و منسوب به مرزوق از قبیله ٔ عجمان مجاور بنی خالد باشند و مراکز عمده ٔ آنها از طف تا عُقَیر و تا صَمّان امتداد دارد و دارای 120
شامرلغتنامه دهخداشامر. [ م ِ ] (ع ص ) زن و جز آن که پستان بر شکم چسبیده باشد. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء): شاة شامر و شامرة؛ گوسپند پستان بر شکم چسبیده .
کشامرلغتنامه دهخداکشامر. [ ک ُ م ِ ] (ع ص ) مردم زشت و بدشکل . (منتهی الارب )(ناظم الاطباء). قبیح از مردم . (از اقرب الموارد).
شامرکلغتنامه دهخداشامرک . [ م ُ ] (معرب ، اِ) جوجه مرغ . فارسی معرب است و کنیت آن ابویعلی باشد. (از متن اللغة). مردم عوام مصر جوجه مرغ را شامرت گویند و آن مصحف شامرک باشد. (از مت