شامسلغتنامه دهخداشامس . [ م ِ ] (اِخ ) نام یکی از جزایر یونان است . (برهان قاطع) (از جهانگیری ) (آنندراج ). و گویند بیش از سیصد جزیره باشد. (منتهی الارب ). جزیره ٔ یونانی در مجم
شامسلغتنامه دهخداشامس . [ م ِ ] (ع ص ) اسب توسن . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ج ، شوامس و شُمُس . (اقرب الموارد). || مرد تندخو. (از اقرب الموا
شامسةلغتنامه دهخداشامسة. [ م ِ س َ ] (ع ص ) مؤنث شامس بمعنی آفتاب گیریا آفتاب دار: ابن بیطار در ذیل انثلیس گوید و ینبت [ انثلیس ] فی اماکن سبخة شامسة. (ابن بیطار ج 1 ص 58). || آ
شامستیانلغتنامه دهخداشامستیان . [ م ِ ](اِخ ) شامستان . دهی است . (منتهی الارب ). قریه ای است از قرای بلخ جزو رستاق نهر غربنکی . از آنجاست ابوزیداحمدبن سهل بلخی متکلم معروف . (از مع
آریستارک شامسیلغتنامه دهخداآریستارک شامسی . [ ک ِ م ُ ] (اِخ ) نام ستاره شناسی یونانی در مائه ٔ سیم ق .م . نخستین کس که به حرکت انتقالی زمین یعنی گردش آن به دور آفتاب و نیز حرکت وضعی آن ی
شاموسلغتنامه دهخداشاموس . (اِخ ) (جزیره ٔ...) شهری است از بلاد یونان و بعضی گویند نام جزیره ای است . (برهان قاطع) (آنندراج ). رجوع به شامس شود.
کوکب شاموسلغتنامه دهخداکوکب شاموس . [ ک َ / کُو ک َ ب ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) نام گلی است و آن را از جزیره ٔ قبرس آورند و آن از گل مختوم خشکتر می باشد. دارویی کشنده و گزندگی جانو