شیرمستلغتنامه دهخداشیرمست . [ م َ ] (ص مرکب ) بره ٔ شش ماهه ٔ فربه . (ناظم الاطباء). بچه ٔ بز و آهو و غیره که از بسیار خوردن شیر مادر خود مست گردد. (غیاث ). سخت فربه از بسیار خورد
شیرمستیلغتنامه دهخداشیرمستی . [ م َ ] (حامص مرکب ) حالت و صفت شیرمست . دوران تا شش ماهگی بره که از سیر خوردن شیر مادر فربه شده است . (از یادداشت مؤلف ) : بره در شیرمستی خورد بایدک
شیرستانلغتنامه دهخداشیرستان . [ رِ] (اِ مرکب ) محل شیران و منزل و مأوای شیران . بیشه و جائی که در آن شیر فراوان باشد. (ناظم الاطباء).
شیرماستلغتنامه دهخداشیرماست . (اِ مرکب ) حقین . (دهار). در تداول عامه ٔ گناباد خراسان و مشهد شیرماست را «گرماست » گویند اماحقین به معنی شیر دوشیده است که بر شیر خفته ریزند برای برآ