شیحلغتنامه دهخداشیح . (ع اِ) درمنه را گویند و بهترین آن ترکی است . (برهان ). گیاهی است ، بفارسی درمنه گویند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). گیاهی است خوشبو که انواع مختلفی دارد
شیحلغتنامه دهخداشیح . (ع ص ) مرد جد در کارها. || مرد برحذر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ج ، شیاح . || (اِ) نوعی از چادرهای یمن . (منتهی الارب ). برد یمانی . (از اقرب المو
شیحلغتنامه دهخداشیح . [ ش َ ] (ع مص ) جد کردن در حاجت خود. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || احتراز کردن : شاح الرجل علی حاجته . (از منتهی الارب ). حذر کردن . (از اقرب ال
شیحةلغتنامه دهخداشیحة. [ ح َ ] (اِخ ) آبکیست شرقی ِ فید. (منتهی الارب ). محلی در مشرق فید، و میان آن دو فاصله یک روز و یک شب راه است . (از معجم البلدان ).
شیحةلغتنامه دهخداشیحة. [ ح َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ ملقب به ابوحبرة. تابعی است . (یادداشت مؤلف ). رجوع به ابوحبرة شود.
شیحةلغتنامه دهخداشیحة. [ ح َ ] (اِخ ) قریه ای است از قرای حلب و عده ای از بزرگان بدان منسوبند ازجمله عبدالمحسن الشیحی معروف به ابن شهدانک . (از معجم البلدان ). دهی است بحلب ، از
شیحةلغتنامه دهخداشیحة. [ ح َ ] (اِخ ) موضعی است در حزن از دیار بنی یربوع ، و گفته اند که شیحة موضعی است در مشرق فید و فاصله ٔ میان آن و بناح چهار شبانه روز راه است ، و نیز گفته
شیحةلغتنامه دهخداشیحة. [ ح َ ] (ع اِ) مؤنث شیح . (از اقرب الموارد): ضرمه ؛ نیم سوخته ای از شیحة. (منتهی الارب ).