شیخلغتنامه دهخداشیخ . [ ش َ ] (اِخ ) لقب محمد المهدی رئیس حکومت شرفای سعدیین در مغرب (مراکش ). (از دائرةالمعارف اسلامی ).
شیخلغتنامه دهخداشیخ . [ ش َ ] (اِخ ) لقب محمد رئیس عشیره ٔ بنی وطاس در مغرب (مراکش ). (از دائرةالمعارف اسلامی ).
شیخلغتنامه دهخداشیخ . [ ش َ ] (اِخ ) ملقب به مؤید. ششمین از ممالیک برجی (مصر) از سال 815 هَ .ق . تا 824 هَ . ق . رجوع به طبقات سلاطین اسلام شود.
شیخلغتنامه دهخداشیخ . [ ش َ ] (ع مص ) پیر گردیدن . شیوخة [ ش ُ /شیو خ َ ]. شَیْخوخة. شَیْخوخیّة. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). پیر شدن . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی
شیخفرهنگ مترادف و متضاد۱. مراد، مرشد ۲. آخوند، معمم، ملا ۳. پیر، سالخورده، کهنسال، مسن ۴. امیر، پیشوا، قاید ≠ شاب
شیخولغتنامه دهخداشیخو. [ ش َ ] (اِخ ) الاتابکی ، سیف الدین العمری . صاحب مسجدی که اکنون به نام وی در قاهره معروف است . (تاج ص 156).
شیخکلغتنامه دهخداشیخک . [ ش َ / ش ِ خ َ ] (اِ مصغر) دانه ٔ بزرگ سبحه که هر دو انتهای نخ سبحه را از آن بیرون کرده بهم گره کنند. خلیفه ٔ سبحه . مهره ٔ بلندتر که بر سر سبحه است . م
شیخکلغتنامه دهخداشیخک . [ ش َ / ش ِ خ َ ] (اِ مصغر) مرکب از شیخ عربی و کاف تصغیر فارسی ، که تصغیر مع التحقیر شیخ است . (از غیاث ).
شیخولغتنامه دهخداشیخو. [ ش َ ] (اِخ ) الاب لویس (1859 - 1927 م .). از نصارای جزیره (یعنی بین النهرین ). اسم حقیقی او از قرار تقریر معجم المطبوعات العربیه رزق اﷲبن یوسف بن عبدالم
قیل و قالدیکشنری فارسی به انگلیسیado, Babel, battle royal pl battles royal, bustle, controversy, din, discord, fracas, jangle, noise
هیاهودیکشنری فارسی به انگلیسیado, Babel, ballyhoo, clamor, clatter, commotion, din, furor, hurly-burly, jangle, pother, racket, raucousness, tumult, turmoil
هیجاندیکشنری فارسی به انگلیسیado, drama, emotion, excitement, ferment, fever, fire, flutter, headiness, heat, intensity, liveliness, madness, raciness, sensation, stir, suspense, thrill, tw