شیداسبلغتنامه دهخداشیداسب . [ اَ ] (اِخ ) شیداسپ . رجوع به شیداسپ شود. نام پسر کی گشتاسب است برطبق روایت شاهنامه . توضیح اینکه در شاهنامه از چندین پسر کی گشتاسب که در جنگ تورانیان
شیدابلغتنامه دهخداشیداب . (اِخ ) نام حکیمی بود،و او خاک را اله میداند چنانکه دیگران آتش را. (برهان ). از برساخته های فرقه ٔ آذرکیوان . شیداب پزشکی بودروانشناس از ایران و منظور نظ
شیدابندلغتنامه دهخداشیدابند. [ ش َ / ش ِ ب َ ] (نف مرکب ) بندکننده ٔ شیدا. دیوانه بند : چون بدین گفته رفت روزی چندشیده را خواند شاه شیدابند.نظامی .