شذبلغتنامه دهخداشذب . [ ش َ ] (ع ص ، اِ) رگهای آشکار. (از اقرب الموارد). ظاهرعروق و رگها. (از منتهی الارب ): رجل شذب العروق ؛ مردی که رگهای آن ظاهر و نمایان باشد. (ناظم الاطباء
شذبلغتنامه دهخداشذب . [ ش َ ] (ع مص ) بازکردن پوست درخت را. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || خشاوه کردن درخت را. (از منتهی الارب ). || دفع کردن و راندن از کسی . || بریدن
شذبلغتنامه دهخداشذب . [ ش َ ذَ ] (ع اِ) پاره های درخت . || پوست درخت . || بند آب . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || بقیه ٔ گیاه . (منتهی الارب ).بقیه ٔ گیاه خورده و جز آن .
شذبدیکشنری عربی به فارسیتلا طم , متلا طم شدن , شاخه هاي خشک را زدن , هرس کردن , چيدن , زدن (موي وغيره) , دست ياپاي کسي را بريدن , باتنبلي حرکت کردن , شلنگ برداشتن
شوذبلغتنامه دهخداشوذب . [ ش َ ذَ ] (اِخ ) ابومعاذ. تابعی است . (یادداشت مؤلف ). رجوع به ابومعاذ شوذب شود.
شوذبلغتنامه دهخداشوذب . [ ش َ ذَ ] (اِخ ) نام غلامی سیاه که به کربلاء با امام حسین (ع ) شهادت یافت . (یادداشت مؤلف ). || ذوالشوذب ؛ لقب پادشاهی . (ناظم الاطباء).
شوذبلغتنامه دهخداشوذب . [ ش َ ذَ ] (ع ص ) دراز نیکوخلق . (از اقرب الموارد). درازبالای نیکوخوی . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). دراز. (مهذب الاسماء). || اسب درازخایه . (منتهی
شوذبلغتنامه دهخداشوذب .[ ش َ ذَ ] (اِخ ) (متوفای 101 هَ . ق .) بسطام الیشکری ، معروف به شوذب ثائر جبار. در عهد عمربن عبدالعزیزدر جائی نزدیک کوفه بنام جوخا خروج کرد و بدست سعیدبن