ککهلغتنامه دهخداککه . [ ک َک َ / ک ِ ] (اِ) فضله و افگندگی آدمی ، و به عربی براز و غایط گویند. (برهان ). به هندی کسی که آن را جمع کند ککچی گویند و در اصل گه است . (انجمن آرا).
ککیلغتنامه دهخداککی . [ ک َ ] (اِ) ککه است که فضله وافگندگی و غایط آدمی باشد. (برهان ) (ناظم الاطباء). ککه . سرگین آدمی . (انجمن آرا). و رجوع به ککه شود.
ککالغتنامه دهخداککا. [ ک َ ] (اِ) کَکی . سرگین و فضله ٔ آدمی را گویند. و به هندی کسی که آن را جمع نماید ککچی گویند و در اصل گه است .(انجمن آرا) (آنندراج ). و رجوع به ککی و ککه
غایطلغتنامه دهخداغایط. [ ی ِ] (ع اِ) غائط. مقابل بول . براز. مدفوع . گه . گوه . ککه . پلیدی . عذره . حدث مردم . نجاست . || زمین پست فراخ و کنایه از پلیدی مردم است بدان جهت که وق
مدفوعلغتنامه دهخدامدفوع . [ م َ ] (ع ص )رانده شده . (آنندراج ). دفعشده . نعت مفعولی است از دفع. رجوع به دفع شود. || بازایستاده شده . (ناظم الاطباء). رجوع به معنی اول شود. || (اِ)
افکندنیلغتنامه دهخداافکندنی . [ اَ ک َ دَ ] (ص لیاقت ، اِ) قابل انداختن . انداختنی . ساقطکردنی . بریدنی . (یادداشت مؤلف ). هر چیز که سزاوار و لایق دور انداختن باشد. (ناظم الاطباء)