پابستفرهنگ مترادف و متضاد۱. پایبست، پایبند، گرفتار، مقید ۲. دلباخته، عاشق، مفتون، هواخواه ۳. بنیان، شالوده
پابستفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. [مجاز] پابند.۲. [مجاز] کسی که علاقهمند بهکاری یا چیزی باشد.۳. [قدیمی، مجاز] مقید؛ گرفتار.۴. (اسم) [قدیمی] شِفته؛ بنیاد عمارت
پابستلغتنامه دهخداپابست . [ ب َ ] (ن مف مرکب ) پای بند. مقیّد. دل بسته . دلباخته : شیخی بزنی فاحشه گفتا مستی پیوسته بدام دیگری پابستی . خیام .- پابست اَمری بودن ؛ بدان تعلق خاطر
پابستهلغتنامه دهخداپابسته . [ ب َ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) محبوس . به بندکرده : دشمنت خسته و بشکسته و پابسته به بند. (از تاریخ بیهقی ).
پایبستفرهنگ مترادف و متضاد۱. اسیر، پایبسته، پایبند، گرفتار، مقید ۲. اساس، بنیاد، بن، بیخ، پی ۳. دلباخته، هواخواه ≠ حر، مجرد
پابستهلغتنامه دهخداپابسته . [ ب َ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) محبوس . به بندکرده : دشمنت خسته و بشکسته و پابسته به بند. (از تاریخ بیهقی ).
پای بستفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده= پابست: ◻︎ اول اندیشه وآنگهی گفتار / پایبست آمدهست و پس دیوار (سعدی: ۵۶)، ◻︎ خواجه در بند نقش ایوان است / خانه از پایبست ویران است (سعدی: ۱۵۰).