هزاردستانلغتنامه دهخداهزاردستان . [ هََ / هَِ دَ ] (اِ مرکب ) هزار. هزارآوا. هزارآواز. (یادداشت به خط مؤلف ). عندلیب . کعیب . بلبل . (یادداشت دیگر). مرغی است معروف از جنس بلبل که از
هزارداستانلغتنامه دهخداهزارداستان . [ هََ / هَِ ] (اِ مرکب ) بلبل . (غیاث ). بلبل را گویند، و به عربی عندلیب خوانند. (برهان ). رجوع به هزاردستان و هزارآوا و هزار شود.
هزارآستینلغتنامه دهخداهزارآستین . [ هََ / هَِ ] (اِ مرکب ) کنایت از دریاست ، چه هر شعبه از آن به منزله ٔ آستینی است . (برهان ).
هزاردانهلغتنامه دهخداهزاردانه . [ هََ / هَِ ن َ / ن ِ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) تسبیح که هزاردانه دارد. (یادداشت به خط مؤلف ). قسمی سبحه که عدد دانه های آن هزار است . (یادداشت دیگر) :
هزارستونلغتنامه دهخداهزارستون . [ هَِ س ُ ] (اِخ ) نام دیگر کاخ صدستون خشایارشا در تخت جمشید. (سبک شناسی بهار ج 1 ص 15). رجوع به صدستون شود.
بلبللغتنامه دهخدابلبل . [ ب ُ ب ُ ] (ع اِ) هزاردستان . (منتهی الارب ) (دهار) (مهذب الاسماء). مرغی است معروف ، بقدر عصفوری و خوش الحان . (از تحفه ٔ حکیم مؤمن ). جانور معروف که ه
کعیتلغتنامه دهخداکعیت . [ ک ُ ع َ ] (ع اِ) هزاردستان . بلبل . عندلیب . هزار. (بحر الجواهر) (دهار) (از منتهی الارب ). ج ، کِعتان .
عندلیبلغتنامه دهخداعندلیب . [ع َ دَ ] (ع اِ) هزاردستان که به آوازهای رنگارنگ بانگ کند. و آن را عندبیل نیز گویند. ج ، عَنادِل ، زیرااسماء عربی که بیش از چهار حرف داشته باشند در حال