منجلغتنامه دهخدامنج . [ م ُ ] (اِخ ) دهی از دهستان جانکی است که در بخش لردگان شهرستان شهرکرد واقع است و 307 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10).
منجلغتنامه دهخدامنج . [ م ِ ] (ص ) چیز لس و سفت شده (مانند چرم ). (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمال زاده ).
منجلغتنامه دهخدامنج . [ م َ ] (اِ) نام دارویی است که آن را ریوند گویند. (برهان ). ریوند. (ناظم الاطباء) (الفاظ الأدویه ). || معرب منگ هم هست که درخت بزرالبنج باشد. (برهان ). ب
منجلغتنامه دهخدامنج . [ م َ ] (ص ) خرد و صغیر. فیروزآبادی در کلمه ٔ مجوس گوید: «مجوس بر وزن صبور نام مردی بوده است با گوشهای خرد که دینی نهاده و مردمان را بدان خواند و مجبوس مع
منجلغتنامه دهخدامنج . [ م ِ ] (اِ) به معنی تخم باشد مطلقاً خواه تخم گل و خواه تخم خربزه و غیر آن . (برهان ) (از ناظم الاطباء). رجوع به منج زراوشان شود.
منج زراوشانلغتنامه دهخدامنج زراوشان . [ م ُ ج ِ زِ وِ ] (اِمرکب ) تخم گلی است که آن را خیری می گویند. (برهان ) (آنندراج ). تخم گل خیری . (ناظم الاطباء). تخم خیری . (الفاظ الادویه ). تخ
منج زراوشانلغتنامه دهخدامنج زراوشان . [ م ُ ج ِ زِ وِ ] (اِمرکب ) تخم گلی است که آن را خیری می گویند. (برهان ) (آنندراج ). تخم گل خیری . (ناظم الاطباء). تخم خیری . (الفاظ الادویه ). تخ
منجکلغتنامه دهخدامنجک . [ م ُ ج َ ] (اِ مصغر) مصغر منج است که زنبور عسل باشد. (برهان ). زنبور خرد. (ناظم الاطباء). منج خرد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) . || به معنی قرنفل هم آمد
leadsدیکشنری انگلیسی به فارسیمنجر می شود، سرب، هدایت، رهبری، تقدم، سبقت، مدرک، شاقول گلوله، سر پوش، پیش افت، راه آب، راهنمایی، رهبری کردن، سوق دادن، هدایت کردن، سرب پوش کردن، با سرب اندودن،