مغاکلغتنامه دهخدامغاک . [ م َ ] (اِ) گو باشد در زمین و لان نیز گویند. (فرهنگ اسدی ). از «مَغ» + «اک » (پسوند)... در اوراق مانوی (پارتی )، «مگ دگ » (سوراخ ، غار) = «مغادگ » . در
مغاکالغتنامه دهخدامغاکا. [ م َ ] (حامص ، اِ) گودی . عمق : پرورش افزایش جسم بود به غذا افزایشی اندر درازا، پهنا و مغاکا... (دانشنامه ص 79).
مغاکچهلغتنامه دهخدامغاکچه . [ م َ چ َ / چ ِ ] (اِ مصغر) گو کوچک .(ناظم الاطباء). مغاک خرد. گودال کوچک . حفره ٔ خرد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): هزم ؛ انگشت خلانیدن در چیزی چنانکه
مغاکیلغتنامه دهخدامغاکی . [ م َ ] (حامص ) عمق . (دهار). گودی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). عمق و ژرفی و کاواکی . (ناظم الاطباء): چنان سبک بود گویی باد اندر چیزی کردندی و انگشت ب
مغاکچهلغتنامه دهخدامغاکچه . [ م َ چ َ / چ ِ ] (اِ مصغر) گو کوچک .(ناظم الاطباء). مغاک خرد. گودال کوچک . حفره ٔ خرد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): هزم ؛ انگشت خلانیدن در چیزی چنانکه
مغاکیلغتنامه دهخدامغاکی . [ م َ ] (حامص ) عمق . (دهار). گودی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). عمق و ژرفی و کاواکی . (ناظم الاطباء): چنان سبک بود گویی باد اندر چیزی کردندی و انگشت ب
مغاکالغتنامه دهخدامغاکا. [ م َ ] (حامص ، اِ) گودی . عمق : پرورش افزایش جسم بود به غذا افزایشی اندر درازا، پهنا و مغاکا... (دانشنامه ص 79).