مصفلغتنامه دهخدامصف .[ م َ ص َف ف ] (ع اِ) جای صف زدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). جای صف برکشیدن . موضع صف . صف کشیدنگاه . (یادداشت مؤلف ). || جای صف زدن در جن
مسفلغتنامه دهخدامسف .[ م ُ س ِف ف ] (ع ص ) نعت فاعلی از اسفاف . آن که از برگ خرمابن بوریا می بافد. || مشغول به کارهای دون و پست . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || مرغی ک
مَصْفُوفَةٌفرهنگ واژگان قرآنكنار هم چيده شده - رديف شده (از ماده صف ، به معناي رديف قرار گرفتن چند نفر در يک خط است
مُّصَفًّىفرهنگ واژگان قرآنصاف شده (عسل مصفي ، يعني عسل خالص و بدون موم و لرد و خاشاک و ساير چيزهايي که در عسل دنيا هست و آن را فاسد و معيوب ميکند)
مصفافرهنگ مترادف و متضاد۱. باصفا، پاک، خرم، دلگشا، نزه ≠ دلگیر ۲. بیآمیغ، خالص، ناب، زلال ≠ ناخالص، آلوده
مصفرلغتنامه دهخدامصفر. [ م ُ ف ِ ] (ع ص ) تهیدست و محتاج . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
مُّصَفًّىفرهنگ واژگان قرآنصاف شده (عسل مصفي ، يعني عسل خالص و بدون موم و لرد و خاشاک و ساير چيزهايي که در عسل دنيا هست و آن را فاسد و معيوب ميکند)
مصفرلغتنامه دهخدامصفر. [ م ُ ف ِ ] (ع ص ) تهیدست و محتاج . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
مصفرلغتنامه دهخدامصفر. [ م ُ ف َرر ] (ع ص ) زرد. (ناظم الاطباء). زردشده . (یادداشت مؤلف ). || ارض مصفرة؛ زمینی که نبات او خرد بود. (مهذب الاسماء).