مشکوللغتنامه دهخدامشکول . [ م َ ] (اِ مصغر) مشک و خیک کوچک باشد و آن را خیکچه و مشکیچه نیز خوانند. (برهان ) (آنندراج ). مشک کوچک و آن را مشکیزه یعنی مخفف مشک ریزه و مشکچه نیز گوی
مشکوللغتنامه دهخدامشکول . [ م َ ] (اِخ ) دهی از دهستان کنجگاه است که در بخش سنجبد شهرستان خلخال واقع است و 336 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).
مشکوللغتنامه دهخدامشکول . [ م َ ] (ع ص ) آن است که یک دست و یک پای سفید دارد. (مهذب الاسماء) (از محیطالمحیط) (از اقرب الموارد). در عربی یک دست و یک پای سفید را گویند از دواب . (ب
مشکولفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. (ادبی) ویژگی پایهای که در آن خبن و کفّ در فاعلاتن جمع شده باشد که حاصل آن فعلات است.۲. [قدیمی] اسبی که در پایش سفیدی باشد یا پابند به آن زده باشند.
مشکولهلغتنامه دهخدامشکوله . [ م َ ل َ / ل ِ ] (اِ مصغر)مشک کوچک که مشکیزه نیز گویند. (فرهنگ رشیدی ). بمعنی مشکول که مشک و خیک کوچک باشد. (برهان ) (آنندراج ).مشک کوچک را گویند، و آ
مأکوللغتنامه دهخدامأکول . [ م َءْ ] (ع ص ) خورده شده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (غیاث ) (از اقرب الموارد) : فجعلهم کعصف مأکول . (قرآن 5/105).جمله عالم آکل و مأ
مأکولاتلغتنامه دهخدامأکولات . [ م َءْ ] (ع ص ، اِ) ج ِ مأکولة (مؤنث مأکول ). خوردنیها. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). خوردنیها و چیزهای قابل خوردن . (ناظم الاطباء). و رجوع به مأ
مأکولةلغتنامه دهخدامأکولة. [ م َءْ ل َ ] (ع ص ) مؤنث مأکول .رجوع به مأکول و مأکولات شود. || خورده شده . پوسیده (در دندان ). (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : صورا اذا وضع علی الم
مشکولهلغتنامه دهخدامشکوله . [ م َ ل َ / ل ِ ] (اِ مصغر)مشک کوچک که مشکیزه نیز گویند. (فرهنگ رشیدی ). بمعنی مشکول که مشک و خیک کوچک باشد. (برهان ) (آنندراج ).مشک کوچک را گویند، و آ
ذارعلغتنامه دهخداذارع . [ رِ ] (ع اِ) خیک خرد شراب . مشکولی . خیکچه ٔ شراب . مشکیزه ٔ شراب . ج ، ذوارع .
مشکچهلغتنامه دهخدامشکچه . [ م َ چ َ / چ ِ ] (اِ مصغر) مشکیچه . مشکوله . (فرهنگ رشیدی ). مشک کوچک . رجوع به مشکوله شود.