مشکورلغتنامه دهخدامشکور. [ م َ ] (ع ص ) پسندیده و ستوده . (غیاث ) (آنندراج ). مقبول شده در درگاه خدای تعالی جل شأنه . سپاس داشته شده و ستایش شده و ستوده شده و شکر کرده شده و سزا
خیرلغتنامه دهخداخیر. [ خ َی ْ ی ِ ] (ع ص ) مرد نیکوکار و دیندار و بسیارخیر. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). ج ، خارة. || مشکور در اصطلاح درایه .
ابویعقوبلغتنامه دهخداابویعقوب . [ اَ بو ی َ ] (اِخ ) اهوازی . طبیبی به روزگار عضدالدوله ٔ دیلمی از مردم اهواز.ابن ابی اصیبعه گوید: او در صناعت طب مشکور و جمیل الطریقه بود و آنگاه که
اظلةلغتنامه دهخدااظلة. [ اَ ظِل ْ ل َ ] (ع اِ) ج ِ ظِل ّ. (متن اللغة). || در تداول حکمت مرادف عالم مجردات است . رجوع به کتاب المقالات و الفرق چ مشکور ص 182 و 43 شود. رجوع به ظل
کیکاوس اوللغتنامه دهخداکیکاوس اول . [ ک َ / ک ِ وو س ِ اَوْ وَ ] (اِخ ) رجوع به عزالدین کیکاوس اول در همین لغت نامه واخبار سلاجقه ٔ روم ص 94 (مقدمه ) تألیف مشکور شود.