مشوّق [شخص]فرهنگ فارسی طیفیمقوله: رسانۀ ارتباط . وسیلۀ انتقال اندیشه [شخص]، برانگیزنده، مُصرّ، سمج، خاطرجمع سخنور، فصیح، ظریفطبع مالیخولیایی سرزنده
مشوقةلغتنامه دهخدامشوقة. [ م َ ق َ ] (ع ص ) مشک ایستاده به دیوار. (منتهی الارب ): قربة مشوقة؛ خیک ایستاده به دیوار. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مشوقةلغتنامه دهخدامشوقة. [ م َ ق َ ] (ع ص ) مشک ایستاده به دیوار. (منتهی الارب ): قربة مشوقة؛ خیک ایستاده به دیوار. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مژدکchip 2واژههای مصوب فرهنگستاننشانهای کوچکی که بهعنوان مشوق برای گذار از مراحل مختلف پاکی به فرد داده میشود و نشاندهندۀ مدتزمان پاکی از مواد یا الکل است
پشتیبانفرهنگ فارسی طیفیمقوله: تضاد در عمل (اختیار فردی) مشوق، فرشتۀ محافظ، حامی، پارتی، آشنا، پشت، پشتوانه
نظریۀ تشویقincentive theoryواژههای مصوب فرهنگستاننظریهای دربارۀ انگیزش که بر اهمیت مشوقهای مثبت و منفی در تعیین رفتار تأکید میکند