متوازنلغتنامه دهخدامتوازن . [ م ُ ت َ زِ ] (ع ص )هم وزن و هم سنگ . (ناظم الاطباء). آنچه که هم وزن و معادل دیگری باشد. هم وزن . هم سنگ . (فرهنگ فارسی معین ).- سجع متوازن ؛ سجعی با
متوازنسازی خطline balancingواژههای مصوب فرهنگستاننوعی چیدمان که در نتیجة آن زمانهای اجرای مساوی و یکسانی برای عملیاتهای متوالی یک فرایند به دست میآید
متوازنسازی کربنcarbon offsetواژههای مصوب فرهنگستانایجاد جنگل در اراضی غیرجنگلی برای جذب آن مقدار از کربنی که در نتیجۀ فعالیتهای صنعتی به وجود میآید
آمیزة خطمشیpolicy mixواژههای مصوب فرهنگستانمجموعهای متوازن از سیاستها و ابزارهای سیاستی که برای دستیابی به هدف مشترک همراه با هم به کار گرفته میشوند متـ .آمیزة سیاستی
جریانهای متوازنbalanced currentsواژههای مصوب فرهنگستانجریانهایی با مقادیر یکسان و جهتهای مخالف در دو رسانای خط انتقال متوازن
بارتراز کردنload-balanceواژههای مصوب فرهنگستانتوزیع کردن متوازن فعالیتهای پردازشی و ارتباطی در سراسر شبکۀ رایانهای بهطوریکه هیچ افزارهای متحمل بار بیشازحد نشود
بهرهگیری توأمانconjunctive useواژههای مصوب فرهنگستاناستفادۀ برنامهریزیشده و متوازن از منابع آب سطحی و زیرزمینی برای اطمینان از تأمین پیوستۀ آب
تابع بولی همبستگی ایمن مرتبة mmth order correlation-immune Boolean functionواژههای مصوب فرهنگستانیک تابع بولی (نه لزوماً متوازن) که توزیع احتمال خروجی آن با ثابت نگه داشتن هر m بیت ورودی تغییر نکند