مترفلغتنامه دهخدامترف . [ م ُ رِ ] (ع ص ) بی راه گردیده از نعمت . (از منتهی الارب ). نعمت که بی راه گرداندکسی را. (آنندراج ). کسی که از روی خودسری اصرار به نافرمانی می کند. (ناظ
مترفلغتنامه دهخدامترف . [ م ُ رَ ] (ع ص ) گذاشته شده به طور خود هر چه خواهد کند. (منتهی الارب ) (آنندراج ). واگذاشته به میل خود و خواهش خود که هر چه خواهد کند || مغرور و خودبین
مترفلغتنامه دهخدامترف . [ م ُ رِ / م ُ ت َرْ رِ ] (ع ص ) به نعمت پرورنده . (از منتهی الارب ). پرورنده به نعمت . (آنندراج ). || مردی که وی را توانگری و نعمت بی راه می گرداند و بر
مطرفلغتنامه دهخدامطرف . [ م ُ رَ / م ِ رَ ] (ع اِ) چادر خز چهارگوشه ٔ نگارین . ج ، مطارف . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). چادر علم و غیره . (غیاث ). گلیم خز با علم .
مطرفلغتنامه دهخدامطرف . [ م ُ رِ ] (ع ص ) مال نو. (منتهی الارب )(ناظم الاطباء). مال مطرف ؛ مال نو. (مهذب الاسماء).
مطرفلغتنامه دهخدامطرف . [ م ُ طَرْ رَ ] (اِخ ) ابن عیسی بن لبیب بن محمدبن مطرف غسانی بیری مکنی به ابوالقاسم . از قضات و ادباء و مورخین اندلس است . اصل وی از بیرة است که در غرناط
مطرفلغتنامه دهخدامطرف . [ م ُ طَرْ رَ ] (ع ص ) اسبی که سر و دم او سپید باشد یا سیاه و دیگر اعضاء به رنگ دیگر. (غیاث ). اسبی که سر و دم او سیاه یاسپید باشد مخالف سائر اعضای آن .
مُتْرَفُوهَافرهنگ واژگان قرآنعیاشان - خوش گذرانانِ مغرور و سرمست ( در اصل "مترفون " بوده که چون مضاف واقع شده نون آن حذف گردیده است .مترف اسم مفعول از ماده اتراف است ، که به معناي زياده روي
مُتْرَفِينَفرهنگ واژگان قرآنعیاشان - خوش گذرانانِ مغرور و سرمست ( جمع مترف که اسم مفعول از ماده اتراف است ، که به معناي زياده روي در تلذذ از نعمتها است)
مُتْرَفِيهَافرهنگ واژگان قرآنعیاشان آنها - خوش گذرانانِ مغرور و سرمست آنها (در اصل مترفين بوده كه نون آن به دليل مضاف واقع شدن حذف گرديده است . مترفين جمع مترف بوده که اسم مفعول از ماده اتر
مُتْرَفِيهِم بِـفرهنگ واژگان قرآنعیاشان آنان- خوش گذرانانِ مغرور و سرمستشان ( در اصل "مترفین " بوده که چون مضاف واقع شده نون آن حذف گردیده است .مترف اسم مفعول از ماده اتراف است ، که به معناي زي