لاعبلغتنامه دهخدالاعب . [ ع ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از لعب . بازی گر. بازی کن . بازی کننده : و ما خلقنا السموات و الارض و ما بینهما لاعِبین . (قرآن 38/44). و ما خلقنا السماء و الار
لعابلغتنامه دهخدالعاب . [ ل ُ ] (ع اِ) آب دهن که روان باشد. یقال : تکلم حتی سال لعابه . بفج . برغ . (منتهی الارب ). خیو. خدو. ریق . بزاق . بصاق . غلیز. آب دهان را لعاب گویند. (ذ
لعابلغتنامه دهخدالعاب . [ ل َع ْ عا ] (اِخ ) اسبی است . (منتهی الارب ). لعاب و عفزر، نام دو اسب از آن قیس بن عامربن غریب و برادرش سالم . (عقدالفرید ج 6 ص 95 و 97).
لَاعِبِينَفرهنگ واژگان قرآنبازيگران (عبارت "وَمَا خَلَقْنَا ﭐلسَّمَاءَ وَﭐلْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا لَاعِبِينَ "يعني "آسمانها و زمين و هر چه را که ميان آن دو است به بازي نيافريدهايم. ")
لاعبیلغتنامه دهخدالاعبی . [ ع ِ بی ی ] (ص نسبی )منسوب به لاعب . و بدین نسبت یکی از اجداد ابی الحسن احمدبن عبداﷲبن محمدبن عبداﷲ اللاعبی الاسماطی المعروف به ابن اللاعب شهرت یافته ا